ای جوان هنرمند و صاحب قلم بلوچ از چه میترسی؟

بارها با خود اندیشیده ام جوانان ما چرا میترسند؟!

من هم هم میترسیدم و از گفتن  آنچه در دل داشتم می‌هراسیدم اما راهش را پیدا کردم و فضای مجازی قدرتی به من بخشید تا بغض های چندین ساله را فریاد بزنم، از ظلم استعمارگران بگویم و راه نجات را با مردمم در میان بگذارم.

من نمی‌گویم که تو ترسو هستی و میدانم استعمارگران چه فضای خفقانی ساخته اند و  میدانم درباره آینده‌ات نگرانی و حتی اگر بدست این ظالمان بیفتی خانواده ات چه حالی خواهند داشت!

اما….

اگر دهها سال قبل این مسایل دلیلی میشد تا سکوت کنی و کاری نکنی شاید قابل توجیه بود اما اکنون نه!

چرا؟

چون اکنون اینترنت همان فضایی را در اختیارت قرار داده که بدون اینکه کسی تو را بشناسد یا در معرض خطر قرار بگیری میتوانی دردهایت و دردهای ملتت را فریاد بزنی

تو که قلمت توان دمیدن روح در جان‌های خسته و ناامید دارد تو که میتوانی دردهای ملتت را به تصویر بکشی 

چرا از این فضای مجازی استفاده نمیکنی؟

چرا نمینویسی تا ما پخش کنیم؟

چرا تصویر جان دادن دخترکان  و سوختن جوانان در آتش را نمی‌کشی تا دنیا بداند که در قرن ۲۱ حتی  وضعیتی بدتر از آفریقا داریم و برای  آب و نان فرزندان این سرزمین جان میدهند؟ 

 آیا میدانستی با ساخت یک اکانت با نامی مستعار و با رعایت نکات امنیتی در یکی از اپلیکیشن ها همچون تلگرام، اینستاگرام و توییتر  میتوانی  فریادت را به گوش جهانیان برسانی؟

پس همت کن چون هنری را که در راه بیداری ملتت و حق خواهی از آنها بکار نیاید  ارزش هنر گفتن ندارد.

امروز وقت قیام است نه نشستن، اقبال چه خوش سروده است

یہ مصرع لکھ دیا کس شوخ نے محراب مسجد پر 

یہ ناداں گر گئے سجدوں میں جب وقت قیام آیا 

ترجمه:

رندی در محراب مسجد این مصرع را نوشت

که نادان به سجده افتاد زمانی که وقت قیام آمد

نوشته از بهمن بلوچ