سردار ما عزت نخواهد داشت، اگر چوپان ما بی‌عزت شود!

پدربزرگم حاج کمال خان (رحمه الله علیه ) میگفت:

در زمان گجرها (قاجاریان) قشون سلطان مردی از بلوچ های روستای دجنگ از حومه تفتان را به زندان انداختند.

سرداران بلوچ نزد پادشاه رفتند تا به شفاعت او زندانی آزاد شود.

پادشاه گفت: مگر این شخص کیست که همه شما قدم رنجه کرده اید؟

همه همصدا گفتند: او سردار ماست؟

پادشاه گفت: چرا چیزی درباره مقامش نگفته است تا کسی به او آسیبی نرساند، یا بی حرمتی نکند.

گفتند: عزت نفسش به او اجازه نداده حرفی بزند، می خواسته عزت و مقامش را با مقدم بزرگان قومش به شما ثابت کند.

پادشاه دستور داد او را اکرام کرده و آزاد کنند.

در حقیقت او چوپان روستا بود.

وقتی از پدربزرگ جویا شدم که چرا سرداران بلوچ چنین کردند؟

نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخته با تعجب پرسید: پسرم مگر نمی دانی؛ هرگز سردار ما عزت نخواهد داشت اگر چوپان ما بی عزت شود.

حالا که قشون قاجار چنین پر روی شده اند که آخوند صیغه ای که تا دیروز جرات نمیکرد به بلوچستان قدم نهد، به خود اجازه می دهد برای ملت ما امام جمعه تعیین کند، و به مساجد و مدارس دینی ما که عنوان هویتی ماست زبان کجی کند، و به پیغمبر و بزرگان دین ما لعن و نفرین فرستد، و دستور دهد چه بخوانیم و چگونه فکر کنیم، و تلاش دارند سرداران بلوچ را جیره خوار قشون ولایت فقیه کنند، تازه دارم می فهمم که کجای کار ما نم کشیده!

آری…

از همان روزی که جوانهای بلوچ توسط قشون قاجار در شهر و دیار و دهکده و روستای خود مورد ضرب و شتم قرار می گیرند، و سر مرزها درزن درزن قتل عام می گردند، عزت ملا و سردار ما به باد رفته است.

ای سردار و ای ملا و ای کدخدای بلوچ!

اگر عزت و شرافتت را می خواهی با دفاع از عزت و کرامت چوپان دهکده شروع کن….

و سخن حاج کمال خان سپاهی را آویزه گوشهایت کن:

پسرم مگر نمی دانی؛ هرگز سردار ما عزت نخواهد داشت اگر چوپان ما بی عزت شود!